در بارۀ تارنگاشت

 

هر آنچه در این دفتر آمده، نوشته‌ها، سروده‌ها و باورهای من است. ماه‌روزِ زیر پاره‌ای از نوشته‌ها و سروده‌ها زمان فربودین نگاشتن‌شان نیست؛ گاهداد افزودن آنها به تارنگاشت است. در شماری از نوشته‌ها و چامه‌هایم، روی سخنم با کسی است که او را دیده‌ام و یا می‌شناسم.

«دریچه‌ای به درون» به‌راستی که بی‌همتاست! زیرا به‌سادگی درمی‌یابید، زیباترین و ارزشمندترین نوشته‌ها و سروده‌های آن به دست و خامۀ همراهانی نگاشته شده است که با پیشاستی‌شان در بخش هامت‌ها، به سرزمینِ من ارج و ارزش بخشیده‌اند.

همۀ راشن‌های این تارنگاشت ازانِ تارنگار آن (نویسنده) است. شایسته است، هر گونه بهره‌برداری از پاره‌های پیکرم، از هر آنچه در این دفتر آمده است، با پرزامش نویسنده وگرنه، با آوردن همـزمانِ نام نویسنده و نام تارنگاشت (دریچه ای به درون) باشد.

                                                                                                                 ارشک امیری

 

واژه‌نامه 

تارنگاشت: وبلاگ؛ ماهروز: تاریخ؛ فربودین: واقعی؛ گاهداد: تاریخ؛ چامه: شعر؛ پیشاستی: حضور؛ راشن‌ها: حقوق؛ ازان: متعلق به؛ تارنگار: وبلاگ‌نویس/ نویسندۀ وبلاگ؛ پرزامش: اجازه

                                                                                                           

کاوش در کیش

 

در کُشتارِ مدیان، همراه با سپاهیانِ یهود، زنان و مردان و کودکان را به بردگی گرفته‌ام. در جنگ‌های چلیپایی، دوشادوشِ چلیپاییان، بر ترسا و مسلمان، تیغ کشیده‌ام. در نبردِ نهروان، همگام با خوارج، خونِ برادرم را بر زمین ریخته‌ام و دوش، خود و مردمانِ بی‌گناه را مرگانده‌ام.

من یهودم؛ ترسایم؛ مسلمانم! در گوشه‌ای از این خاک، پیروِ دین و  آیینِ هندو، بودا، جین، سیک، زرتشت، کنفوسیوس، تائو و شینتو استم؛ بی‌دینم؛ بت‌پرستم؛ نیای من پرستشگرِ بوم و بَر بوده است.
 
من آدمی استم!
 

 

واژه‌نامه

کیش: دین/ آیین/ مذهب؛ مدیان/ مدین: نبردی که فرمانده‌اش موسا/ موسی بوده است؛ چلیپا: صلیب؛ جنگ‌های چلیپایی: جنگ‌های صلیبی؛ مرگاندن: ترور کردن

سال نو

 

نوروزتان پیروز !

 

 

سخنی با دوستان

 

از فروردین سال ۱۳۹۴، تنها تارنگاشت‌هایی در پیوندهای «دریچه‌ای به درون» دیده خواهند شد که نام و نام خانوادگی نویسنده یا نویسندگانِ آنها نوشته شده باشد و یا من از آن گاه باشم. دوستانی که نام آنان در تارنگاشت‌شان نیامده است و اکنون در پهرست پیوندهایم هستند،  نمی‌گردند؛ در بخش دیگری که در تارسیت بلاگفا «وبلاگ دوستان» نام دارد و پنهان است، در دسترس من خواهند بود.

چونان که می بینید، ماهها گذشت و نتوانستم بنویسم؛ نه نوشته‌ای، نه دل‌نوشته‌ای و نه سپیدی کوتاه. بااین‌همه، پیوندهایم تنهایم نگذاردند؛ هم‌راه و هم‌سخنم بودند. از شمایان سپاسگزارم. می‌دانم چه مایه دشوار است٬ بارها و بارها میهمانِ سرایی شویم که در آن، هیچ سدایی به گوش نمی‌رسد؛ به‌سانِ سرزمینی که گردِ خاموشی و فراموشی بر آن گسترده. این‌ها را می‌دانم.

 

واژه‌نامه

پهرست: فهرست؛ تارسیت: تارنما/ وبگاه/ وبسایت؛ سدا: صدا

واژه‌های «پهرست؛ سدا» در مهاد/ اصل، واژه‌هایی پارسی استند که تازی گشته‌اند.

 

زادروزِ «دریچه‌ای به درون»

 

سه سال پیش در چنین روزی،

دوم بهمن‌ ماه سال ۱۳۹۰ خورشیدی،

«دریچه‌ای به درون» زاده شـد.

 

زمستان

 

زادۀ زمستانم. در پاییز، از میان این همه رنگ، تو را یافتم و در تابستان به خاموشی نشستم. آرزوی من سوختن سرودۀ سکوت است؛ دیگر باره گفتن؛ سخنی از تو، از بهار.

 

 

 پ . ن :

روزها، هفته ها و ماهها گذشتند و نتوانستم بنویسم.                                                           زادماه من؛ بهانه ای برای از تو گفتن.  

باران

 

بوی خاکـــ می آید.

پس، من آمده ام!

 

دوستان من !

 

برای مدتی ، در میان شما نخواهم بود .

 

یگانه

 

نوزادگان، همه، 
با گریستن، زندگی می آغازند.

تو، ولی،
یگانه نوزاده‌ای بودی که خندیدی.

خنده را تو به جهان آوردی!
تو خنده را به جهان آوردی!
 
  

سرنوشت

         

دو چیز را به خداوند نمی سپارم :

سرنوشت خودم را

برای اینکه عاشقت باشم

و

سرنوشت تـــــو را

برای آنکه معشوقم بمانی

  

 

پ. ن :

کفر چو منی ، گزاف و آسان نبوَد .

محکم تر از ایمان من ، ایمان نبوَد .

در دهر چو من یکی و آن هم کافر ؟!

پس در همه دهر یک مسلمان نبوَد !

 

پورسینا با پاژنام شیخ الرّئیس، همواره می کوشید همه چیز را خردورزانه بررسی کند. شماری از مردمان این دانشمند بزرگ و اندیشمند برجسته را بی دین می شمردند؛ شماری دیگر او را اهریمن نامیدند. وی در زمینۀ فرزان، مزداهیک، پزشکی، خنیا و بسیاری گستره های دیگر، دست به خامه برده است. در دیروک آورده اند، پس از مرگ پورسینا و در دوران فرژایه های واپسگرای ایران بزرگ، نبیگ ها و نوشته های او برای سالیان دراز در آتش سوزانده می شد.

نامش حسین بود؛ ابوعلی حسین پور عبدالله پور سینا. در سال ۳۵۹ خورشیدی در روستای افشانه در نزدیکی بخارا در کشور ازبکستان کنونی (بخشی از خاک ایران در دورۀ سامانیان) چشم بر جهان گشود. این پزشک فرزانه و فرهیخته در ۵۸ سالگی در راه همدان، به راین بیماری، چشم از جهان فرو بست و در آن شهر به خاک سپرده شد. بسیاری او را تنها با سنگ یادبودش می شناسند!

من بوعلی نیستم. ولی، این دلنوشته - که برای معشوقم نگاشته ام - یاد او را در من زنده کرد. همۀ ما می دانیم پورسینا این چامه را هنگامی سرود که او را بی دین خواندند. واژه های به کار رفته در سروده و چمار برآمده از آن، «هنر او در سرودن، واخواهی، همچنین باور به خداوند» را می نمایاند.

 

واژه نامه

پازنام: لقب؛ فرزان: فلسفه؛ مزداهیک: ریاضیات؛ خنیا: موسیقی؛ خامه: قلم؛ دیروک: تاریخ؛ فرژایه: حکومت؛ نبیگ: کتاب؛ راین: دلیل؛ چامه: شعر؛ چمار: معنی؛ واخواهی: اعتراض

 

خد فاصله

 

 

نقشۀ راههای دوری و دلتنگی را دیده ام !

بیا ؛ ببین ؛ باور کن !

فاصلۀ میان من و تو ، خدی بیش نیست !

 

 

واژه‌نامه

خد/ خت: «خد/ خت» واژه‌ای پارسیک که آن را به‌نادرست، به ریختِ «خط» می نویسند

 

روز فرشته

 

تو که آمدی

روزی دیگر در روزشمارم آمد

روزی که در هیچ روزشماری نیست

آری؛ روز تو، روز فرشته را می گویم

 

 

پرده

 
 
من خداوند استم.
 
 
 
 پ. ن. :

ماه‌ها پیش، در همین سرای، دوستی - که به زیوِش، کوچکتر و به خِرد، بزرگتر از من است - از من خواست در بارۀ خدایی که شناخته ام، چیزی بگویم. بدین می اندیشیدم که چگونه باور ناگفته و نانوشته‌ام را بر زبان آورم؛ از این می‌اندیشیدم مرا «بی‌خدا» بشمرد! هرچند «خداناباوری» را بِزه نمی‌دانم، می‌هراسم بسیاری بی‌خدای‌ام بدانند. ازاین‌روی، آن را نخواهم گفت؛ بیمِ جان و غمِ نان می‌دارم.

دوستان‌! دیری است باور می‌دارم «انسان‌خدایی» (خداوند بودنِ انسان) نه قادر و قهار بودنِ آدمی است و نه نامیرا بودن‌اش؛ نه جاه و جلال آدمی است و نه بی‌خطا بودن‌اش. اکنون، برآن‌نیستم به تفاوت میانِ «انسان‌خدایی» و «همه‌خدایی» بپردازم؛ آنچه برخی از اندیشمندان آنها را در مباحث «خودشناسی» و «وجودشناسی» می‌آورند؛ جای این‌ها در این گفتارِ کوتاه نیست. بگذارید، به این بسنده‌کنم که این ناچیز می‌پندارد، مرز و جدایی - آن‌گونه که بسیاری تصور می‌کنند - میان این دو نیست؛ زیرا که اغلب، با هم درمی‌آمیزند.

همراهانم! آنچه وی در پاسخ به من گفت، بی‌گمان، برای نگاشتن این سخنِ کوتاه، مرا جرأت و جسارت بخشیده است و آنچه هیچ‌گاه نمی توانستم این‌چنین گویا و رسا بگویم، او به‌سادگی گفت‌. آری؛ من خداوند هستم؛ خدایی که پرستشگر بتی دیگر و خدایی دیگر است! 

 

این بود کلام آن دوست:

منصور حلاج چون از دوستی حق لبریز شد، دشمن خویش گشت؛ خود را نیست گرداند و آن‌گاه فریاد زد: «من حق هستم» ؛ این فریاد یعنی «من از میان رفتم و تنها حق ماند و بس» . کارِ منصور نهایتِ بندگی است. آیـا بـزرگی‌کردن آن است کـه بگویی « تـو خدایی و مـن بنده » ؟! تو با این سخن، هستی خـود را ثابت می کنی؛ شرک و دورویی، همه، از این کار برمی‌خیزد، نه از کار منصور!

سنگ‌نبشته

 

این داستان، دیرین‌تر از من و توست!

پـدرانِ نادیدۀ پدران‌مان نیز می‌گفتند:

هر گاه، دست می‌نوشت « من » ، دل می‌خواند « تو » .

 

زادروز

 

دو سـال پیش ، در چنـین روزی ،

دوم بهمن ماه سال ۱۳۹۰ خورشیدی ،

«دریچـه ای به درون» زاده شد .

 

نیمۀ تاریک

 

بی تو شاید

زنباره ای بیش نبودم ؛

هوسرانی که با هر تن فروشی در می آمیخت .

بی تو شاید

هرزگی می کردم ؛

در بسترم هر شب ، بوی زنی می پیچید .

بی تو شاید

بیمار می شدم ؛

تنها ، مادرم بر بالینم می آمد .

 

امپراتوری نوپدید

 

با آمدنِ «تو»

من، ارشک، تنها بازمانده از تبار اشکانیان، 

قلمرو فرمانروایی‌ام را

بر پهنۀ آغوش ناگشـوده‌ات تعیین می‌کنم.

جهان ، اکنون از آنِ من است .

 

پ.ن :                                                                                                                          زادۀ دی ماه ! 

لب خاموش

 

کودک که بودم ، شاید بیش از هر کجای دیگر ، به خانۀ دایی بزرگم می رفتم . آن روزها - البته ، همیشه - با خویشاوندان مادری ام پیوند قلبی ام ناگسستنی بود و در کنار آنها آرامـش بیشتری داشتم . هیـچ گاه از یاد نمی برم ؛ سروده ای کوتاه در قابی نفیس بر دیوار اتاقی در خانه شان آویخـته بود که برایم بسیار زیبا می نمود و مفـهومش را بارها از وی و همسرش پرسیده بودم . زیرا در آن نوشته ، واژۀ «قصه» را می دیدم و این ، کنجکاوی ام را برمی انگیخت تا که بدانم چه داستانی در پس آن نهفته است ! سال ها گذشت و من سرانجام دانستم آن نوشته ، بیت آغازین غزلی است به نام « لـب خامـوش » از امیر هوشنگ ابتهاج (سایه) که فروغ فرخزاد نیز آن را دیگرگونه سروده است . اینک آنچه فراموش نکرده ام : 

امشب به قصۀ دل من گوش می کنی                                       فردا مرا چو قصه فراموش می کنی

 

شگفتی (سخن کوتاه)

 

بزرگ ترین شگفتی جهان

زنده ماندن آدمی در پایان عشق است .

 

سال نو میلادی

 

فرا رسیدن سال ۲۰۱۴ میلادی

بر هم میهنان مسیحی فرخنده باد

 

در بارۀ ناپدید شدن تصویرها

 

دوسـتان من ! از چند روز پیش ، وبـگاه خدمات دهنده ای که عکس ها و تصویرهای « دریچه ای به درون » در آن بارگذاری شده اند ، با مشکلی روبرو ست و اینچنین که می بینید ، همه نـاپدید گردیده اند . به دلیل ناآشنایی با روش کار در دیگر وبگاههای بارگذاری، شاید برای مدتی، عکس ها و تصویرها در اندازۀ مناسب و دلخواه من نمایش داده نشوند . پوزش مرا بپذیرید ؛ بی گمان ، چاره ای خواهم اندیشید .

 

وحشی چون باد

 

دیدم چگـونه باد ، دسـت در گیسـویت برد !

من امّا ، چنگ در موهایت کشیدم .

چقدر وحشی شده ام ؛ وحشی چون باد !

 

یلدا ؛ یک آرزو

 

تو اگر باشی

همه چیز هست ؛ سقفی برای سروده هایم !

تو اگر باشی

رسوایی عین آبروست و من دیگر هیچ نمی خواهم !

 

همراه

 

قلبم را به تو دادم

دستت را به من بده

از آتش گذر خواهیم کرد

 

زندگی من

 

زندگی ام کوتاه شده ؛

به کوتاهی سخنم . 

  

دلتنگی

 

نایدا !

نایدا ! نَه !

جعبۀ دستمال کاغذی را کنار بگذار !

اشک روی گونه ام را با سرانگشتانت پاک کن ؛ همچون همیشه .    

 

عاشقانه

 

این چیست ناشناخته در من

که هر سپیده ، تو را در سینه ام فریاد می زند ؟! 

"بلندی سرزمین های روح سرکـش و ناآرام من" !


جنگ ؛ سهم نابرابر

 

سهم اشکان ، مرگ به زیر آوار جنگ بود و سهم من ، زندگی به زیر سقف آوارگی . همسایه به جای من و ما مُـرد و من و ما به جای همسایه زنده ماندیم . سهم من ، سهمیه آوارگان بود و سهم پسر حاج احمد امّا ، سهمیه رزمندگان ! همسایه به جای من و ما مُرد و من و ما به جای همسایه زنده ماندیم !

 

به یاد کودکی ام و به یاد شکست حصر زادگاهم ، آبادان ، در پنجم مهر ماه ۱۳۶۰

        

اعتراف

 

از خواسته ها گذشتم ؛ نه به خاطر خداوند ، به خاطر تو

از خودم ، از خدا بریدم ؛ خدا شدم ؛ خلوت گزیدم

از خطـــاها دور شــدم ؛ نه به خاطر خداوند ، به خاطر تو

 

حال من

 

حـال خوبی نـدارم . از اینکه نـمی توانم بنویسم ، آزرده ام ؛ از اینکه در میان دوستانم نـیستم ، غمزده ام . در تلاشم هر چه زودتر ، خودم را پیدا کنم و بازگردم .