خزان
خزان را به تماشا نشسته ای تا کنون ؟!
دمی که باد آید و مایملک درختان ز ایشان بستانَد !
روزگاران نیز با تن چنین کرد ؛
زدود آنچه بر آن استوار بود .
پوستی ست ، ملبس استخوانی ،
آنچه اکنون به تماشـا نشسته ای .
از دفتر "سروده هایی بر کاغذهای کاهی"
![]()
سخنی با تو
"سروده هایی بر کـاغذهای کــاهی" آن دسته از سروده هایم هستند که بیــش از ده سال از عمـرشان می گذرد .
با سپاس بی کران از دوستم ، سیروس ، که از آن سوی مرز ، همچنان مرا به یاد دارد و این سروده ام را برایم فرستاد .
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۱ ساعت 0:1 توسط ارشک امیری توسلی
|
سرودههای سپید