خزان را به تماشا نشسته ای تا کنون ؟!
دمی که باد آید و مایملک درختان ز ایشان بستانَد !

روزگاران نیز با تن چنین کرد ؛
زدود آنچه بر آن استوار بود .

پوستی ست ، ملبس استخوانی ،
آنچه اکنون به تماشـا نشسته ای .

از دفتر "سروده هایی بر کاغذهای کاهی"

 

سخنی با تو

"سروده هایی بر کـاغذهای کــاهی" آن دسته از سروده هایم هستند که بیــش از ده سال از عمـرشان می گذرد .

با سپاس بی کران از دوستم ، سیروس ، که از آن سوی مرز ، همچنان مرا به یاد دارد و این سروده ام را برایم فرستاد .